بهشت زير پاي مادران
سلام
نمي دونم چرا امروز مرض شوخي گر�تم.خلاصه ايني كه ميخوام بنويسم از الان دارم ميگم كه شوخيه.شمارو به خدا جدي نگيرين و جواب جدي بهش ندين.
ولي در عين شوخي بودن قابل تامله.
خوب پرياي عزيز ، متذكر روايت معرو�ي شدن كه بهشت زير پاي مادران است.
قديمترها كه ذهنم كمي كار ميكرد(الان ديگه اون يه كمم كار نمي كنه)با خودم �كر ميكردم كه معني اين روايت چيه؟
چرا نگ�تن بالاي سر؟يا بغلدست؟يا اينكه اصلا مادرها تو بهشتن؟يا ...
كلي روش Ù�كر كردم؟بعد از سالها تØÙ‚يق Ùˆ جستجو

و عمليات كاراگاهي ديدم نه آقا راه به جايي نمي برم.
تا اينكه يه روز كه سر در جيب مراقبت Ù�رو برده Ùˆ در Ø¨ØØ± تÙ�كر غوطه ور بودم ØŒ بارقه اي غيبي بر دلم زد Ùˆ ذهن تاريكم روشن شد Ùˆ به مدد انوار الهي ØŒ با مكاشÙ�Ù‡ اي Ø±ÙˆØØ§Ù†ÙŠ ØŒ ØÙ‚يقت داستان بر من مكشوÙ� گشت.
اما از ترس انكار منكران Ùˆ عناد معاندان ØŒ Ù…ØµÙ„ØØª رو در اين ديدم كه اين سر نهان Ùˆ با خودم به گور ببرم Ùˆ يا اگر Ù�شار درياي متلاطم ØÙ‚يقت بر دلم بالا گرÙ�ت Ùˆ در برابر امواج اون نتونستم تاب بيارم ØŒ با تاسي به بزرگان اون رو با چاه در ميون بزارم.
چون اظهار ØÙ‚ هميشه هم به Ù…ØµÙ„ØØª نيست.Ùˆ اÙ�شاي سر موجب انسداد درياÙ�تهاي بعدي .
بيت:
گ�ت آن يار كزو گشت سر دار بلند جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد
اما از اونجا كه امروز با ديدن نظر پرياي عزيز، اين Ø¨ØØ± موج خيز به تلاطم درومده Ùˆ عنقريبه كه سد
شكني كنه ، مجبور شدم اونو به وبلاگم كه مثل چاه ميمونه تعري� كنم.
وبلاگ عزيز
مكاش�ه اي كه اون روز به من دست داد ، اين بود كه
در Ù„ØØ¸Ù‡ اي خاص ØŒ
در ØØ§Ù„تي بين خواب Ùˆ بيداري
انواري ،مثل جر�ه هايي كه تو كارتونها بعد از خوردن چيزي به سر كسي بالاي سرش شروع به چرخيدن مي كنه، جلوي چشمم به رقص درومدن .
ابتدا كم بودن بعد به تدريج زياد شدن
تا نوري بسيار روشن همه جا رو در بر گر�ت
بعد ناگهان ديدم مردي به سمتم ميدوه
با چهرهاي ÙˆØØ´Øª زده
انگار كه ملك مرگ به دنبالشه.Ù„ØØ¸Ù‡ اي بيشتر طول نكشيد كه ديدم يك زني از عقب به دنبال مرده ميدوه Ùˆ Ù�رياد ميكشه.تا اومدم Ù�كر كنم كه اين زنه كيه ØŒ صدايي شنيدم كه Ú¯Ù�ت :
بنگر!خوب بنگر Ùˆ هيچ مگوي، اين زن ØŒ همسر آن مرد است . Ùˆ تو تا Ù„ØØ¸Ø§ØªÙŠ Ø¯ÙŠÚ¯Ø± شاهد سر روايتي كه ذهنت را مشغول كرده خواهي بود.
مو هام به تنم سيخ شده بود . Ø§ØØ³Ø§Ø³ ميكردم بايد مثل انيشتين شده باشم . با موهاي سيخ.
چند Ù„ØØ¸Ù‡ بعد ديدم كه مرد به زمبن خورد Ùˆ زن Ù�Ø§ØªØØ§Ù†Ù‡ پا بر روي بدن مرد كه در ØØ§Ù„ قبض Ø±ÙˆØ Ø´Ø¯Ù† بود گذاشت.دÙ�عتا به ياد زبل خوان در ØØ§Ù„ شكار شير اÙ�تادم .
مقتي مردرو زير پاي زنه ديدم ، همه چي برام معلوم شد.
با اين Ù�كر همه چيز جلو چشم Ù…ØÙˆ شد Ùˆ به ØØ§Ù„ عادي برگشتم .
Ùˆ
از اون ØØ§Ø¯Ø«Ù‡ سالها ميگذره اما هنوز هم ØŒ وبلاگ جان ØŒ وقتي به ياد اين مكاشÙ�Ù‡ ميÙ�تم ØŒ مثل اون روز ØŒ مو به تنم سيخ ميشه.