Monday, October 28, 2002

نمي دانم كه بودي........اما ...در چشمانت.....آبي آسمان جلوه گر بود

آنچنان دوست داشتني بودي....كه دل.....عكس رويت را.....بر خود حك كرد

وقتي نگاهت مي كردم.....چشمانم نقش روي زيباي ترا.......همانگونه كه در دل بود.....بر آب ديدگانم ........نقاشي كردند

نمي دانم

نمي دانم چه كرده ام كه چنين از من رو گر�ته اي

آهنگ خاطره هايم هنوز در گوشم است

و ياد تو

زنده تر از هميشه.......در دلم

خودت را از من پنهان مكن

شيرين ترين روياي زندگيم

Sunday, August 04, 2002



يكشنبه، 13 مرداد، 1381


باز هم غم عشق
سلام
دوست عزيزي در وبلاگش(سحاب رحمت)به مطلب چند جلسه ي قبل اين وبلاگ در خصوص حزن انگيز بودن عشق ، اشاره كرده و در نهايت گ�ته كه بايد معشوق بيش از عاشق محزون باشه.
از لط�ش بابت جدي گر�تن اين يادداشت و بحث بر روي اون ممنونم.
البته از نوشته ي ايشون اين طور بر مياد كه عشق الهي مد نظرشون بوده . اما من در دو حيطه راجع به اين مساله بحث ميكنم.
اول : عشق غير الهي
ال�)عشق دو طر�ه س
ب) عشق يك طر�ه س
اگر عشق دو طر�ه باشه يقينا هر دو عاشقن و هر دو حزن مخصوص به عاشقي رو دارن.
اما اگر عشق يك طر�ه باشه ، يا معشوق از اين عشق با خبره و در نهايت آدم دلسوزيه كه از رو دلسوزي دلش براي عاشق مي سوزه . يا دلسوز نيست و ككش هم نمي گزه ، بلكه كي� هم ميكنه كه يكي و اسير خودش كرده.
و اگر معشوق از عشق عاشق بي خبر باشه ، كه اصلا مساله از اساس حل شده اس.
و اگر عشق يك طر�ه باشه ، اين نشون از بي توجهي يا حداقل كم توجهي معشوق داره . در اينجا هم مساله ي حزن براي معشوق مطرح نيست.در نهايت ، اينجا هم با دلسوزي روبرو هستيم.
دوم) عشق الهي
تو اينجا كار پيچيده اس.چون عاشق و معشوق در واقع يكي هستن.حضرت حق به اعتبار اينكه كسوت خلق بر تن كرده ، عاشقه . در اين حالت حزن مخصوص عاشق رو داره.
اما به اعتبار خالقيت و الوهيت ، معشوقه و لباس معشوقي در بر كرده . در اينجا هم ، ابتداي عشق با اونه.آيه ي يحبهم و يحبونه،به قول بزرگان ، نشان از عشق و حب ابتدايي او بر مخلوقاتش داره . وبه قول حا�ظ سراسر خلقت شعله ي آتش عشق حضرت حقند.
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
اما از اونجايي كه او بين خود و مخلوقاتش �اصله اي نمي بينه (نحن اقرب اليه من حبل الوريد)، و در اون ذات بي حد ، محدوديتي نيست ، حزني هم وجود نداره.
و اصلا در مقام ذات حضرت حق ، نام بردن از حزن و شادي ، كه كي�يات متغيرن معنا نداره.
اما در مقام اسما و ص�ات ، باز هم غلبه با عاشقيه.
و مطلب مهم ديگه اينكه ، عاشق هم هميشه ، در حالت حزن نيست. يعني هر چند حدود امكاني هميشه بر عاشق مستوليه ،
سيه رويي ز ممكن در دو عالم
جدا هرگز نشد والله اعلم
اما وقتي عاشق به �ناي بعد از �نا رسيد ، ديگه دوري و جدايي بي معني ميشه.
و در اين حالت عاشق صاحب ن�س مطمئنه مي شه.
حر� در اين باره زياده ، اما نه در توان منه و نه كسي حوصلش مي كنه كه بخونه .
تا همينجاشم بعيد مي دونم كسي حوصله كنه كه بخونه.
شنبه، 12 مرداد، 1381


شرح المكاش�ه
سلام
برخي از دوستان ، چنين ايراد گر�تندي كه از مكاش�ه ي منقوله چيزي در نيا�تندي.
باري ، كبار از عر�ا را در مكاش�ات ، نظر اين است كه ، هر كس را به �هم آن راه نبودي .
مگر آنان كه به نور الهي ، امور را بديدندي.
و نيز، هر مكاش�ه اي همچون نماياندن آينه بودي ، مر تصويري را. و اگر آينه صا�ي نبودي و يا بر روي آن غباري بودي، لاجرم نياز به معبري است تا گره از غموضات آن بگشودي.
همچنان خواب را، كه تا حدودي به مكاش�ه قريب باشدي.
القرض، دوستاني كه خرده گر�ته اند كه مدلول مكاش�ه را در نيا�ته اند، به نكاتي چند اشارت مينماييم.باشد كه راه به منزل مقصود برندي و شاهد معنا را در آغوش كشندي.
صحبت از زير پاي بودن بهشت است مر مادران را.
اگر نيك دقت شود،
در آخرين صحنه از مكاش�ه ، رويت شد كه مرد بينوا به زير پاي مادر در ا�تادي.
بر خواننده ي �طن ، پوشيده نبود كه آن چيز كه زير پاي مادر بودي،آن ، مرد بيچاره بودي كه نشان از بهشت موعود داشتي.و يا خود بهشت بودي.
�ا�هم!
شعر
من اين حرو� نوشتم چنان كه غير نداند
تو هم ز روي محبت چنان بخوان كه تو داني.
شنبه، 12 مرداد، 1381


دوست داشته شدن
سلام
روی خطاب اين نوشته با دوستی که در ص�حه ی نظر خواهی نوشته ، منو ديگه دوست نداره.
پيدا كردن كسي كه آدم و دوست داشته باشه ، كار طاقت �رساييه. و اگر آدم كاري كنه كه اون دوست از آدم بدش بياد و يا آدم و دوست نداشته باشه،واقعا...
همه ي ما نياز به دوست داشته شدن داريم . و اين نياز ، احتمالا ، يكي از بناهاي بوجود اومدن جوامعه.
اما از طر�ي ، حداقل در مورد خود من، دوست داشته شدن هميشه باري بوده كه احساس مي كردم تاب تحملشو ندارم.
شايد اين مساله بيشتر به اين علت بوده كه خودم و شايسته ي دوست داشته شدن نمي ديدم.
مگر به اندازه اي كه خدا من و سزاوار هستي بخشيدن ديده.
و هر وقت (البته اين كم پيش اومده)كسي از من دل بريده ، احساس كردم كه اون به واقعيت من تا حدودي پي برده . و از اينكه كسي به حقيقتي دست پيدا كنه هيچوقت ناراحت نشدم و اميدوارم هم كه نشم.
هر چند كه پيوند گسستن يك دوست ، زهري تلخ در كام هر كسيه كه بويي از انسانيت برده باشه.
اما ، دوست من ، احساسي كه تو نوشته ي تو بود ، سراسر محبت بود و من عمقي در اين احساس ديدم كه باور پشت سر گذاشتن اون برام قدري سخته .
ولي ، اگر با عقلت به اين رسيده باشي كه ديگه من و دوست نداشته باشي ، اميدوارم تابع عقلت باشي.
در هر حال
گله از �راق ياران و ج�اي روزگاران
نه طريق تو ست سعدي كم خويش گير ، رستي
حق يارت

Wednesday, July 31, 2002

بهشت زير پاي مادران
سلام
نمي دونم چرا امروز مرض شوخي گر�تم.خلاصه ايني كه ميخوام بنويسم از الان دارم ميگم كه شوخيه.شمارو به خدا جدي نگيرين و جواب جدي بهش ندين.
ولي در عين شوخي بودن قابل تامله.
خوب پرياي عزيز ، متذكر روايت معرو�ي شدن كه بهشت زير پاي مادران است.
قديمترها كه ذهنم كمي كار ميكرد(الان ديگه اون يه كمم كار نمي كنه)با خودم �كر ميكردم كه معني اين روايت چيه؟
چرا نگ�تن بالاي سر؟يا بغلدست؟يا اينكه اصلا مادرها تو بهشتن؟يا ...
كلي روش �كر كردم؟بعد از سالها تحقيق و جستجوو عمليات كاراگاهي ديدم نه آقا راه به جايي نمي برم.
تا اينكه يه روز كه سر در جيب مراقبت �رو برده و در بحر ت�كر غوطه ور بودم ، بارقه اي غيبي بر دلم زد و ذهن تاريكم روشن شد و به مدد انوار الهي ، با مكاش�ه اي روحاني ، حقيقت داستان بر من مكشو� گشت.

اما از ترس انكار منكران و عناد معاندان ، مصلحت رو در اين ديدم كه اين سر نهان و با خودم به گور ببرم و يا اگر �شار درياي متلاطم حقيقت بر دلم بالا گر�ت و در برابر امواج اون نتونستم تاب بيارم ، با تاسي به بزرگان اون رو با چاه در ميون بزارم.
چون اظهار حق هميشه هم به مصلحت نيست.و ا�شاي سر موجب انسداد دريا�تهاي بعدي .
بيت:
گ�ت آن يار كزو گشت سر دار بلند جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد
اما از اونجا كه امروز با ديدن نظر پرياي عزيز، اين بحر موج خيز به تلاطم درومده و عنقريبه كه سد
شكني كنه ، مجبور شدم اونو به وبلاگم كه مثل چاه ميمونه تعري� كنم.
وبلاگ عزيز
مكاش�ه اي كه اون روز به من دست داد ، اين بود كه
در لحظه اي خاص ،
در حالتي بين خواب و بيداري
انواري ،مثل جر�ه هايي كه تو كارتونها بعد از خوردن چيزي به سر كسي بالاي سرش شروع به چرخيدن مي كنه، جلوي چشمم به رقص درومدن .
ابتدا كم بودن بعد به تدريج زياد شدن
تا نوري بسيار روشن همه جا رو در بر گر�ت
بعد ناگهان ديدم مردي به سمتم ميدوه
با چهرهاي وحشت زده
انگار كه ملك مرگ به دنبالشه.لحظه اي بيشتر طول نكشيد كه ديدم يك زني از عقب به دنبال مرده ميدوه و �رياد ميكشه.تا اومدم �كر كنم كه اين زنه كيه ، صدايي شنيدم كه گ�ت :

بنگر!خوب بنگر و هيچ مگوي، اين زن ، همسر آن مرد است . و تو تا لحظاتي ديگر شاهد سر روايتي كه ذهنت را مشغول كرده خواهي بود.

مو هام به تنم سيخ شده بود . احساس ميكردم بايد مثل انيشتين شده باشم . با موهاي سيخ.
چند لحظه بعد ديدم كه مرد به زمبن خورد و زن �اتحانه پا بر روي بدن مرد كه در حال قبض روح شدن بود گذاشت.د�عتا به ياد زبل خوان در حال شكار شير ا�تادم .

مقتي مردرو زير پاي زنه ديدم ، همه چي برام معلوم شد.
با اين �كر همه چيز جلو چشم محو شد و به حال عادي برگشتم .
Ùˆ
از اون حادثه سالها ميگذره اما هنوز هم ، وبلاگ جان ، وقتي به ياد اين مكاش�ه مي�تم ، مثل اون روز ، مو به تنم سيخ ميشه.

Sunday, July 28, 2002

استاد و شاگرد
سلام
چند روز پيش که با خواهرم چت ميکردم.
نظر من و در مورد رابطه با محبت بين استاد و شاگرد پرسيد . بهش گ�تم
شاگرد هر چقدر که استاد و دوست داشته باشه ، هيچوقت به اندازه اي كه استاد به شاگرد محبت داره نمي رسه.
و داستاني براش نقل كردم.
چند روز بعد كه باز با هم چت مي كرديم، گ�ت كه بچه تو بغلشه و اونجاخوابش برده.
احساس كردم اين حالت خيلي لذت بخشه.
ازش پرسيدم :الان تو بيشتر كي� مي كني يا بچه اي كه تو بغلته؟
گ�ت من.
بحث چند روز پيش يادم اومد
گ�تم عينا استاد و شاگرد همينطورن.
هرچند شاگرد احساس مي كنه غير از دردسر چيزي نداره ، اما استاد از وجود شاگردش لذت مي بره.
گ�ت
انگارخواب نيست و داره زير زيركي نگاهم ميكنه و خودش وزده به خواب.
حال عجيبي شدم.گ�تم مي بيني چه كي�ي داره.
اون خودش و زده به خواب و داره لذت مي بره از اينكه تو بغل تو خوابيده.
توام از خوابيدن اون و يا حتي اداي خواب دراووردنش لذت مي بري.
چقدر ما خوشحال مي شيم از اينكه كسي در كنار ما احساس آرامش كنه.
به ما تكيه بده
احتمالا خدا هم همينطوره.
مگه نه اينكه خدا مربي و ما شاگردشيم.
وقتي ما تو بغلش لم مي ديم و خودمون و بهش مي سپريم
احتمالا بايد
از �رط شادي �رياد بكشه و ملائكه شو صدا كنه
كه بياين ببينين اين بنده ي من چطور تو بغل من پناه گر�ته و به آرامش رسيده.
بعدش با خودم �كر ميكردم.
شايد به خاطرضع� ايمان نتونم تو بغلش آروم شم.
اما ...
اداشو كه ميتونم در بيارم.
به نظرم اومد
ادا در آوردن اونقدرم كه ما �كر ميكنيم بد وبي خاصيت نيست.
شايد بعضي جاها خوب باشه.
با خودم گ�تم
�لاني
بالا غيرتن تو كه آدم خوبي نيستي ، و اينو خودت بهتر از همه مي دوني.
بيا از اين به بعد اداي آدم خوبا رو در بيار.
اما نه به خاطر مردم ها
بلكه �قط براي خدا . براي اينكه اونم يه كم كي� كنه .
خدارو چه ديدي.
شايد خدا دستي ام برا تو بالا زد.
مگه نه اينكه دل ما بين ۲ تا انگشتاشه؟
براش كاري نداره كه يه چرخي به انگشتاش بده.
اما اگرم نكرد
اگرم خوب نشدي
لااقل به خدا و خودت ، ثابت كردي كه خوبارو دوست داري.
و خودشون وعده دادن كه هر كي با هر چيزي كه دوست داره محشور ميشه.
و من اصدق من الله قيلا؟
...

Wednesday, July 24, 2002

كجائيد اي شهيدان خدايي

سلام
امروز شهرمون به بوي ياس پرپر علي و �رزنداي برومندش عطر آگين شده.
انگار با رسيدن �اطميه
و بلند شدن نداي
اين ال�اطميون
و نيومدن جوابي از سمت به ظاهر زندگاني مثل من
اين غيور مردا
اونايي كه اسم مرد �قط برازنده ي اوناس
همونايي كه رو لباسا و پيشوني بنداشون
نوشته بودن
مي رويم تا انتقام سيلي زهرا بگيريم
راه ا�تادن
تا بگن ما هنوز هستيم
اگه شما آرماناتون و �راموش كردين ، ما تا ابد ، �رياد كننده ي اونهاييم
اما
اما از ما بدتر ، اونايي ان كه ...
اونايي ان كه
هر چي �كر ميكنم از اين ابيات بهتر پيدا نمي كنم كه حر�م و برسونه
اونايي كه نداشتن از خوبيا نشونه
ديدن كه خوبي ياس باعث زشتيشونه
عابراي بي احساس پاگذاشتن روي ياس
شاخه ها شو شكستن آدماي نا سپاس
خدايا !
اين بچه ها
انگار نه انگار كه از جنس ما بودن
اينا چقدر سبك بال بودن و خوش خرام
كنار ما بودن
اما با ما نبودن
به قول عطار
گرچه عاشق با تو باشد در ميان
جاي ديگر در مكاني ديگر است
...
كجائيد اي شهيدان خدايي
بلا جويان دشت كربلايي
كجاييد اي سبك بالان عاشق
پرنده تر ز مرغان هوايي

Monday, July 22, 2002


سلام
�ردا سالروز شهادت زهراي مرضيه اس.
نيت كردم شعري رو كه سالها س كه �اطميه رو با اون شروع مي كنيم و با اون به پايان مي بريم و سالهاس كه به بهانه ي اون تو همچين روزايي براي مظلوميت زهرا و علي سينه زديم و اشك ريختيم و اينجا بنويسم.
نمي دونم چرا اين شعر به من اينقد ص�ا مي ده . شايد برا اين باشه كه بهتريت روزاي عمرم و با زمزمه ي اون به سر بردم.

گوهر درياي عصمت �اطمه دخت پيمبر
طاهره صديقه زهرا معني آيات كوثر

بين آن ديوار و در آيات كرمنا شكسته
استخوان سينه ي صديقه ي كبري شكسته

ناله زد اي كردگار مهربان راه نجاتي
كن خلاصم از جهان يا ربنا عجل و�اتي

با علي گ�تا تنم را شستشو بنما شبانه
تا نبيند ابن عمش جاي ضرب تازيانه

در كنار قبر او گ�تا علي در نيمه ي شب
�اطمه يا �اطمه خيز و نظر كن حال زينب

Sunday, July 21, 2002

حضرت زهرا(س)
سلام
انگار، به اميد خدا ، رشته ي كلام از دستم خارج شده و اون چيزهايي كه قصد كرده بودم بنويسم ، قسمت نميشه كه بهشون بپردازم.
چه بهتر
به ذهنم رسيد مطلب امروزو به مناسبت نزديكي ايام شهادت حضرت زهرا(س)به ماجرايي كه از بزرگي شنيدم و به اون حضرت مربوط ميشه اختصاص بدم.
انشاالله كه مورد عنايت حضرتش واقع شه.
روزگاري تو ايام جووني كه �رصت بيشتري داشتم پيش بزرگي مي ر�تم كه يكي از شاگرداي مخصوص علامه حسن زاده آملي بود .
آدم بزرگي بود ، هم اهل جبهه و جنگ و هم استاد دانشگاه و هم استاد حوزه.
ميگ�ت علامه چندين ساله كه �صوص الحكم محي الدين و تدريس ميكنه و خوب طبعا كمتر كسي هست كه تبحر ايشون و تو اين كار داشته باشه.
مي گ�ت، يه روز كه جمع ۴-۵ ن�ري ما پيش علامه بود ، ايشون �رمودن كه من هر وقت �صوص و نگاه ميكردم از خودم ميپرسيدم محي الدين چرا در مورد حضرت زهرا چيزي ننوشته.
(نمي دونم چقدر با اين كتاب آشنا هستين ، همين قدر بگم كه يكي از كتابهاي پايه اي عر�ان نظريه كه توش مقامات ۲۷ ن�ر از پيامبران و نوشته و هر كدوم از اين قسمتها رو �ص(نگين)ناميده
و همش اينطور شروع ميشه كه ��ص حكمة �لانيه �ي كلمة �لانيه“ كه اين �لانيه دوميش اسم پيامبر و اوليش ص�تشه)
چون، تمام پيامبران صاحب سبك تو اونجا ذكر شدن حتي پيامبر اسلام .و بعد در مقدمش ميگه كه علي (ع) سر و باطن تمام اين پيامبرانه و با همين جمله حق علي رو ادا كرده . اما چرا از حضرت زهرا چيزي ننوشته؟
ايشون �رمودن كه خلاصه اين مطلب خيلي ذهن منو مشغول كرده بود تا اينكه يه روزي كه خيلي تو �كر بودم ناگهان ديدم پرده ها كنار ر�ت و كسي به من گ�ت بنويس
�ص حكمته عصمتيه �ي كلمة �اطميه
از اون سال تا حالا(زماني كه اين ماجرا براي ما نقل شد)ميبينم اونچه كه مي بينم و مي شنوم اونچه كه ميشنوم اما ياراي نوشتن ندارم . و حالا �هميدم كه چرا محي الدين از حضرت زهرا چيزي ننوشته . اون بيچاره هم نتونسته كه بنويسه.
ميگ�ت علامه ميگه دعا كنين تا قبل از مرگم بتونم اين قسمت و به �صوص اضا�ه كنم.
البته اين قسمت ۳-۴ سال پيش بالاخره نوشته شد. اما اينكه چقدر با اون چيزي كه ايشون ديدن و شنيدن مطابقت داره، الله اعلم.
رد پای خدا
سلام
امروز ميلی از يکی از دوستان خيلی عزيزم دريا�ت کردم.
متنی از �رهنگ عامه ی مردم برزيل بود.با خوندنش ، رد پاي خدا رو ، رو دل بنده هاش ، هر جا كه باشن و با هر دين و �رهنگ و زباني ديدم.
خيلي لذت بردم و بي انصا�ي ديدم كه شما رو هم تو اين لذت شريك نكنم.
رد پاي خداوند
ديشب رويايي داشتم
خواب ديدم بر روي شنها راه مي روم
همراه به خود خداوند.
بر روي پرده شب
تمام زندگيم را ، مانند �يلمي مي ديدم.
همانطور كه به گذشته ام نگاه مي كردم
روز به روز از زندگي را،
دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد.
يكي مال من و يكي از آن خداوند.
راه ادامه يا�ت تا تمام روزهاي تخصيص يا�ته پايان يا�ت.
آن گاه ايستادم و به عقب نگاه كردم.
در بعضي جاها �قط يك رد پا وجود داشت...
ات�اقا ، آن روزها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود.
روزهايي با بزرگترين رنجها ، دردها ، سختيها و ...
آن گاه از او پرسيدم:
خداوندا! تو به من گ�تي در تمام روزهاي زندگي ام با من خواهي بود،
و من پذير�تم كه با تو زندگي كنم.
خواهش مي كنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي؟
خداوند پاسخ داد:
�رزندم،ترا دوست دارم و به تو گ�تم در تمام روزها با تو همراه خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت.
حتي براي لحظه اي من چنين نكردم.
آن روزهايي كه يك رد پا بر روي شن ديدي ، در آن هنگام،
من بودم كه ترا به دوش كشيده بودم.