Saturday, April 27, 2002

هوالمحبوب
با يكي از دوستان جاني كه با او از طريق چت آشنا شده و تا كنون نيز او را نديده ام سخن از عشق در ميان آمد . مناسب ديدم كه داستان عشق آتشين و جانسوز شيخ صنعان را براي اين دوست عزيز بازگو كنم . اما هر چه كردم ديدم زباني شيرين تر از زبان شيخ �ريدالدين عطار نيشابوري نمي يابم كه اين داستان را با ملاحتي تمام در منطق اطير خويش آورده است . از همين رو چند جلسه اي گ�تارهاي پيشين را رها كرده و دست ارادت به دامن سياح ه�ت شهر عشق زده و اين داستان را از زبان او براي شما نقل ميكنم . اميدوارم كه خوانندگان در درك م�اهيم والاي آن سعي بليغ نمايند و به گنجهاي پنهان آن دست يابند.
شيخ صنعان* پير* عهد خويش بود
در كمالش هر چه گويم بيش بود
هم عمل هم علم با هم يار داشت
در عيان هم كش� و هم اسرار داشت
پيشواياني كه در پيش آمدند
پيش او از خويش بي خويش آمدند
موي مي بشكا�ت مرد معنوي
در كرامات و مقامات قوي
شيخ 50 سال در حرم خانه خدا با حرمت زيست و 700 مريد صادق يا�ت . تا آن كه چند شب پي در پي در خواب ديد كه از حرم به روم ر�ته در آن جا مقام بگزيده است و بتي را سجده مي كند.
صنعان :احتمالا همان صنعا پايتخت يمن ميباشد
پير: سالك كامل، كسي كه سايرين را در راه خدا دست گيري نموده و آنان را به منزل مقصود رهنمون ميشود












Wednesday, April 24, 2002

(قسمت چهارم)
ما زماني به اين قدرت دست خواهيم يا�ت كه خواسته هاي خويش را به هيچ كاهش دهيم . و هر اندك چيزي را كه بدست مي آوريم نعمتي راستين بدانيم . زيرا كه شوربختي ما از خواستن است و تن به خواسته ها دادن به ما مي قبولاند كه كارهاي بزرگي مي كنيم اما بواقع در درون خويش دربنديم .
ما چيزهايي را ميخواهيم كه كمترين بهره را از حقيقت دارند و نيست هايي هستند هست نما . و اين خود موجب اتلا� داشته هاي ماست ، مانند زمان و توان .
اتحاد يار با ياران خوش است
پاي معني گير صورت سركش است
صورت سركش گدازان كن به رنج
تا ببيني زير او وحدت چو گنج
منبسط بوديم و يك جوهر همه
بي سرو بي پا بديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آ�تاب
بي گره بوديم و صا�ي همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سايه هاي كنگره
گنگره ويران كنيد از منجنيق
تا رود �رق از ميان اين �ريق
شرح اين را گ�تمي من از مري
ليك ترسم تا نلغزد خاطري
نكته ها چون تيغ پولاد است تيز
گر نداري تو سپر واپس گريز



Tuesday, April 23, 2002

(قسمت سوم)
انسان توجه ندارد كه نيروي حاكم بر سرنوشت ما بيرون از ماست و ارتباطي با اعمال و اراده ما ندارد.و بر يكايك ماست كه با نيروهاي موجود در زندگي خود بستيزيم ـ نه با نيروي حاكم بر سرنوشت خود ـ زيرا بدون اين قدرت ستيز ـ اراده ـ ذره اي هستيم ناچيز ، همچون غباري در باد.
سئوال اساسي اين است كه اگر ناچاريم به اين نيرو دست يابيم راه چيست . واين خود موضوع گ�تار بعدي است .