Saturday, May 04, 2002

(داستان شيخ صنعان - قسمت سوم )

دخـتر تـرسا چـو بـرقـع بـرگر�ت
بــنـد بــنـد شــيـــخ را آذر گر�ت
گرچه شيخ آنجا نظر بر پيش كرد
عشق ترسا بچه كـار خويش كرد
هرچه بودش سر به سر نابود شد
زآتـش ســودا دلــش پــر دود شد
شيخ ايـمـان داد ، تــرسـايي گزيد
عا�يت ب�روخت ، رسوايـي خريد
عشق بر جـان و دل او چيـر شد
تا ز دل بيزار و از جان سير شد
گ�ت چون دين ر�ت چه جاي دل است
عشق ترسا زاده ، كاري مشكل است
هرچه مريدان او را پند دادند ، سودي نبخشيد ، زيرا عشق درد بي درمان است و عاشق دلباخته را گوش پند پذير نيست . هر روز تا شب با حالي آش�ته و دلي شي�ته چشم بر منظر دوخته بود . سر انجام به يك باره از خود بي خود شد .
هم دل از خود هم ز عالم بر گر�ت
خاك بر سر كرد و ماتم در گر�ت
يك دمش ني خواب بود و ني قرار
مي تپيد از عشق و مي ناليد زار
گ�ت يا رب امشبم را روز نيست؟
شمع گردون را همانا سوز نيست
همچو شمع از سوختن تابم نماند
بر جگر جز خون دل آبم نماند
همچو شمع از ت� و سوزم مي كشند
شب همي سوزند و روزم مي كشند
كار من روزي كه مي پرداختند
از براي امشبم مي ساختند

Sunday, April 28, 2002

(قسمت دوم داستان شيخ صنعان )
شيخ از خوابي كه ديده بود سخت به �كر �رو ر�ت و چنين دريا�ت كه در طريق سير و سلوك مانع بزرگي بر سر راه او پيدا خواهد شد .
آخرالامر آن به دانـش اوستاد
با مـريدان گ�ت كـاريم او�ـتاد
مي ببايد ر�ت سوي روم زود
تا شود تعبير اين معلوم، زود
پس او با جمعي از مريدان خود عازم روم شد و در يكي از شهرها
از قضا ديدند عالي منظري
بر سر منظر نشسته دختري
دختر ترساي* روحاني ص�ت
در ره روح اللهش*صد معر�ت
در بهشت حسن و از برج جمال
آ�تابي بود اما بي زوال*
چون صبا از زل� او مشكين شدي
روم از او آزرم هند و چين شدي*
روي او در زير زل� تابدار
بود آتش پاره اي بس آبدار*
گوهر خورشيد وش در روي داشت
برقع شعرسيه بر روي داشت*

ترسا : مسيحي
روح الله : حضرت عيسي(ع)
بي زوال : بي غروب
چون صبا از.... : روم از بوي خوش زل� او حسادت هندوچين را بر مي انگيخت
آبدار : شاداب
برقع شعر سيه ... : روبند توري نازك سياهي بر چهره ا�كنده بود