(داستان شيخ صنعان - قسمت سوم )
دخـتر تـرسا چـو بـرقـع بـرگر�ت
بــنـد بــنـد شــيـــخ را آذر گر�ت
گرچه شيخ آنجا نظر بر پيش كرد
عشق ترسا بچه كـار خويش كرد
هرچه بودش سر به سر نابود شد
زآتـش ســودا دلــش پــر دود شد
شيخ ايـمـان داد ، تــرسـايي گزيد
عا�يت ب�روخت ، رسوايـي خريد
عشق بر جـان و دل او چيـر شد
تا ز دل بيزار و از جان سير شد
گ�ت چون دين ر�ت چه جاي دل است
عشق ترسا زاده ، كاري مشكل است
هرچه مريدان او را پند دادند ØŒ سودي نبخشيد ØŒ زيرا عشق درد بي درمان است Ùˆ عاشق دلباخته را گوش پند پذير نيست . هر روز تا شب با ØØ§Ù„ÙŠ آشÙ�ته Ùˆ دلي شيÙ�ته چشم بر منظر دوخته بود . سر انجام به يك باره از خود بي خود شد .
هم دل از خود هم ز عالم بر گر�ت
خاك بر سر كرد و ماتم در گر�ت
يك دمش ني خواب بود و ني قرار
مي تپيد از عشق و مي ناليد زار
گ�ت يا رب امشبم را روز نيست؟
شمع گردون را همانا سوز نيست
همچو شمع از سوختن تابم نماند
بر جگر جز خون دل آبم نماند
همچو شمع از ت� و سوزم مي كشند
شب همي سوزند و روزم مي كشند
كار من روزي كه مي پرداختند
از براي امشبم مي ساختند
دخـتر تـرسا چـو بـرقـع بـرگر�ت
بــنـد بــنـد شــيـــخ را آذر گر�ت
گرچه شيخ آنجا نظر بر پيش كرد
عشق ترسا بچه كـار خويش كرد
هرچه بودش سر به سر نابود شد
زآتـش ســودا دلــش پــر دود شد
شيخ ايـمـان داد ، تــرسـايي گزيد
عا�يت ب�روخت ، رسوايـي خريد
عشق بر جـان و دل او چيـر شد
تا ز دل بيزار و از جان سير شد
گ�ت چون دين ر�ت چه جاي دل است
عشق ترسا زاده ، كاري مشكل است
هرچه مريدان او را پند دادند ØŒ سودي نبخشيد ØŒ زيرا عشق درد بي درمان است Ùˆ عاشق دلباخته را گوش پند پذير نيست . هر روز تا شب با ØØ§Ù„ÙŠ آشÙ�ته Ùˆ دلي شيÙ�ته چشم بر منظر دوخته بود . سر انجام به يك باره از خود بي خود شد .
هم دل از خود هم ز عالم بر گر�ت
خاك بر سر كرد و ماتم در گر�ت
يك دمش ني خواب بود و ني قرار
مي تپيد از عشق و مي ناليد زار
گ�ت يا رب امشبم را روز نيست؟
شمع گردون را همانا سوز نيست
همچو شمع از سوختن تابم نماند
بر جگر جز خون دل آبم نماند
همچو شمع از ت� و سوزم مي كشند
شب همي سوزند و روزم مي كشند
كار من روزي كه مي پرداختند
از براي امشبم مي ساختند
