Wednesday, May 08, 2002

(داستان شيخ صنعان ـ قسمت پنجم )

آن دگر گ�تش كه از حق شرم دار
حق تعالي را به حق آذرم دار
گ�ت اين آتش چو حق در من �كند
من به خود نتوانم از گردن �كند
مريدان نتيجه نگر�تند و شيخ قريب يك ماه مقيم كوي معشوق بود تا آس�ته و بيمار شد پس:
خويشتن را اعجمي كرد آن نگار
گ�ت شيخا از چه گشتي بي قرار
كي كننده اي از شراب شرك مست
زاهدان در كوي ترسايان نشست
شيخ گ�تش چون زبونم ديده اي
لاجرم از ديده دل دزديده اي
يا دلم ده باز يا با من بساز
در نياز من نگر چندين مناز
از سر ناز و تكبر در گذر
عاشق و پير و غريبم در نگر
آ�تابي از تو دوري چون كنم
سايه ام از تو صبوري چون كنم
دخترش گ�ت اي خر� از روزگار
ساز كا�ور و ك�ن كن شرم دار
چون دمت سرد است دمسازي مكن
پير گشتي رو سوي بازي نكن
شيخ گ�تش گر بگويي صد هزار
من ندارم جز غم عشق تو كار
عاشقي را چه جوان چه پير مرد
عشق بر هر دل كه زد تاثير كرد
گ�ت دختر گر در اين كاري درست
دست بايد شست از اسلام چست
شيخ گ�تش هرچه گويي آن كنم
هر چه �رمايي به جان �رمان كنم
دختر چهار كار از او خواست : 1- پيش بت سجده كردن 2- آتش به مصح� (قرآن) در كشيدن 3- باده نوشيدن 4- چشم از ايمان پوشيدن
شيخ گ�ت باده خواهم نوشيد اما مرا از 3 خواسته ديگر معذور كن
شيخ گ�تا خمر كردم اختيار
با سه ديگر ندارم هيچ كار
بر جمالت خمر ، يارم خورد من
وان سه ديگر نيارم كرد من
شيخ را براي خوردن باده به دير بردند


Sunday, May 05, 2002

(داستان شيخ صنعان - قسمت چهارم )

شيخ را عشق يار چنان غرقه نموده بود كه ميگ�ت اصلا از ابتدا من را به جهت عاشقي بر حسن اين ترسا بچه آ�ريده اند.
كار من روزي كه مي پرداختند
از براي امشبم مي ساختند
يا رب امشب را نخواهد بود روز؟
شمع گردون را نخواهد بود سوز؟
يا ز آهم شمع گردون مرده شد
يا ز شرم دلبرم در پرده شد
مي بسوزم امشب از سوداي عشق
مي ندارم طاقت غوغاي عشق
صبر كو تا پاي در دامن كشم؟
يا چو مردان رطل مرد ا�كن كشم
دست كو تا خاك ره بر سر كنم؟
يا ز زير خاك و خون سر بر كنم
پاي كو تا باز جويم كوي يار؟
چشم كو تا باز بينم روي يار؟
ر�ت عقل و ر�ت صبر و ر�ت يار
اين چه درد است اين چه عشق است اين چه كار

مريدان به دلداري او آمدند و هر يك راهي نمودند:

همنشيني گ�تش اي شيخ كبار
خيز و اين وسواس را غسلي بر آر
شيخ گ�تا امشب از خون جگر
كرده ام صد بار غسل اي بي خبر
آن دگر گ�تا كه اي پير كهن
گر خطايي ر�ت بر تو توبه كن
ك�ت كردم توبه از ناموس و حال
تا رهم از شيخي و از قيل و قال
آن دگر گ�تا پشيمانيت نيست؟
يك ن�س درد مسلمانيت نيست؟
گ�ت كس نبود پشيمان بيش از اين
تا چرا عاشق نگشتم پيش از اين
آن دگر گ�تا كه ديوت راه زد
تير خذلان بر دلت ناگاه زد
گ�ت ديوي كه ره ما مي زند
گو بزن الحق كه زيبا مي زند
آن دگر گ�تا كه هرك آگاه شد
گويدش اين پير چون گمراه شد؟
گ�ت من بس �ارغم از نام و ننگ
شيشه سالوس بشكستم به سنگ
آن دگر گ�تش كه ياران قديم
از تو رنجورند و مانده دل دو نيم
گ�ت ترسا بچه چون خوشدل بود
دل ز رنج اين و آن غا�ل بود
آن دگر گ�تش كه با ياران بساز
تا شويم امشب به سوي كعبه باز
گ�ت اگر كعبه نباشد دير هست
هوشيار كعبه شد در دير مست
آن دگر گ�تش كه دوزخ در ره است
مرد دوزخ نيست هر كو آگه است
گ�ت اگر دوزخ شود همراه من
ه�ت دوزخ سوزد از يك آه من
آن دگر گ�تش به اميد بهشت
باز گردو توبه كن زين كار زشت
گ�ت آن يار بهشتي روي هست
ور بهشتي بايدم آن كوي هست