(داستان شيخ صنعان ـ قسمت پنجم )
آن دگر Ú¯Ù�تش كه از ØÙ‚ شرم دار
ØÙ‚ تعالي را به ØÙ‚ آذرم دار
Ú¯Ù�ت اين آتش Ú†Ùˆ ØÙ‚ در من Ù�كند
من به خود نتوانم از گردن �كند
مريدان نتيجه نگر�تند و شيخ قريب يك ماه مقيم كوي معشوق بود تا آس�ته و بيمار شد پس:
خويشتن را اعجمي كرد آن نگار
گ�ت شيخا از چه گشتي بي قرار
كي كننده اي از شراب شرك مست
زاهدان در كوي ترسايان نشست
شيخ گ�تش چون زبونم ديده اي
لاجرم از ديده دل دزديده اي
يا دلم ده باز يا با من بساز
در نياز من نگر چندين مناز
از سر ناز و تكبر در گذر
عاشق و پير و غريبم در نگر
آ�تابي از تو دوري چون كنم
سايه ام از تو صبوري چون كنم
دخترش گ�ت اي خر� از روزگار
ساز كا�ور و ك�ن كن شرم دار
چون دمت سرد است دمسازي مكن
پير گشتي رو سوي بازي نكن
شيخ گ�تش گر بگويي صد هزار
من ندارم جز غم عشق تو كار
عاشقي را چه جوان چه پير مرد
عشق بر هر دل كه زد تاثير كرد
گ�ت دختر گر در اين كاري درست
دست بايد شست از اسلام چست
شيخ گ�تش هرچه گويي آن كنم
هر چه �رمايي به جان �رمان كنم
دختر چهار كار از او خواست : 1- پيش بت سجده كردن 2- آتش به مصØÙ� (قرآن) در كشيدن 3- باده نوشيدن 4- چشم از ايمان پوشيدن
شيخ گ�ت باده خواهم نوشيد اما مرا از 3 خواسته ديگر معذور كن
شيخ گ�تا خمر كردم اختيار
با سه ديگر ندارم هيچ كار
بر جمالت خمر ، يارم خورد من
وان سه ديگر نيارم كرد من
شيخ را براي خوردن باده به دير بردند
آن دگر Ú¯Ù�تش كه از ØÙ‚ شرم دار
ØÙ‚ تعالي را به ØÙ‚ آذرم دار
Ú¯Ù�ت اين آتش Ú†Ùˆ ØÙ‚ در من Ù�كند
من به خود نتوانم از گردن �كند
مريدان نتيجه نگر�تند و شيخ قريب يك ماه مقيم كوي معشوق بود تا آس�ته و بيمار شد پس:
خويشتن را اعجمي كرد آن نگار
گ�ت شيخا از چه گشتي بي قرار
كي كننده اي از شراب شرك مست
زاهدان در كوي ترسايان نشست
شيخ گ�تش چون زبونم ديده اي
لاجرم از ديده دل دزديده اي
يا دلم ده باز يا با من بساز
در نياز من نگر چندين مناز
از سر ناز و تكبر در گذر
عاشق و پير و غريبم در نگر
آ�تابي از تو دوري چون كنم
سايه ام از تو صبوري چون كنم
دخترش گ�ت اي خر� از روزگار
ساز كا�ور و ك�ن كن شرم دار
چون دمت سرد است دمسازي مكن
پير گشتي رو سوي بازي نكن
شيخ گ�تش گر بگويي صد هزار
من ندارم جز غم عشق تو كار
عاشقي را چه جوان چه پير مرد
عشق بر هر دل كه زد تاثير كرد
گ�ت دختر گر در اين كاري درست
دست بايد شست از اسلام چست
شيخ گ�تش هرچه گويي آن كنم
هر چه �رمايي به جان �رمان كنم
دختر چهار كار از او خواست : 1- پيش بت سجده كردن 2- آتش به مصØÙ� (قرآن) در كشيدن 3- باده نوشيدن 4- چشم از ايمان پوشيدن
شيخ گ�ت باده خواهم نوشيد اما مرا از 3 خواسته ديگر معذور كن
شيخ گ�تا خمر كردم اختيار
با سه ديگر ندارم هيچ كار
بر جمالت خمر ، يارم خورد من
وان سه ديگر نيارم كرد من
شيخ را براي خوردن باده به دير بردند
