(داستان شيخ صنعان ـ قسمت هشتم )
پيامبر �رمودند كه همت عالي شما در دعا كار خود را كرد و شيخ را رهايي بخشيد . ميان شيخ و خداوند از ديرگاه غباري تيره پديد آمده بود كه اينك از ميان برخاست .
در ميان شيخ Ùˆ ØÙ‚ از ديرگاه
بود گردي و غباري بس سياه
اين غبار از راه او بر داشتيم
در ميان ظلمتش نگذاشتيم
كردم از بهر ش�اعت شبنمي
منتشر بر روزگار او همي
آن غبار اكنون ز ره بر خاسته
توبه بنشسته گنه بر خاسته
تو يقين مي دان كه صد عالم گناه
از ت� يك توبه برخيزد ز راه
Ø¨ØØ± Ø§ØØ³Ø§Ù† چون درايد موج زن
Ù…ØÙˆ گرداند گناه مرد Ùˆ زن
مرد از شادي آن مدهوش شد
نعره اي زد كاسمان در جوش شد
جمله Ø§ØµØØ§Ø¨ را آگاه كرد
مژدگاني داد و عزم راه كرد
رÙ�ت با Ø§ØµØØ§Ø¨ گريان Ùˆ دوان
تا رسيد او نزد شيخ خوكبان
******
شيخ را ديدند چون آتش شده
در ميان بي قراري خوش شده
هم �كنده بود ناقوس مغان
هم گسسته بود زنار از ميان
هم كلاه گبرگي انداخته
هم ز ترسايي دلش پرداخته
شيخ چون Ø§ØµØØ§Ø¨ را از دور ديد
خويشتن را در ميان نور ديد
هم ز خجلت جامه بر تن چاك كرد
هم ز دست عجز بر سر خاك كرد
گاه چون ابر اشك خونين مي �شاند
گاه دست از جان شيرين مي �شاند
گه ز آهش پرده گردون بسوخت
گه ز خجلت بر تن او خون بسوخت
ØÙƒÙ…ت Ùˆ اسرار Ùˆ قرآن Ùˆ خبر
شسته بودند از ضميرش سر به سر
جمله با ياد آمدش يكبارگي
باز رست از جهل و از بيچارگي
چون به ØØ§Ù„ خود Ù�رو نگريستي
در سجود ا�تادي و بگريستي
همچو گل از خون دل آغشته بود
وز خجالت در عرق گم گشته بود
ياران به شكرانه اين كار دست ا�شان و پاي كوبان گ�تند:
خاست از ره ك�ر و پس ايمان نشست
بت پرست روم شد يزدان پرست
موج زد ناگاه درياي قبول
شد ش�اعت خواه كار تو رسول
آن كه داند كرد روشن را سياه
توبه داند داد با چندين گناه
آتشي از توبه چون ب�روزد او
هر چه باشد جمله بر هم سوزد او
شيخ با ياران خرقه در پوشيد Ùˆ راهي ØØ¬Ø§Ø² گشت ØŒ اما ....
پيامبر �رمودند كه همت عالي شما در دعا كار خود را كرد و شيخ را رهايي بخشيد . ميان شيخ و خداوند از ديرگاه غباري تيره پديد آمده بود كه اينك از ميان برخاست .
در ميان شيخ Ùˆ ØÙ‚ از ديرگاه
بود گردي و غباري بس سياه
اين غبار از راه او بر داشتيم
در ميان ظلمتش نگذاشتيم
كردم از بهر ش�اعت شبنمي
منتشر بر روزگار او همي
آن غبار اكنون ز ره بر خاسته
توبه بنشسته گنه بر خاسته
تو يقين مي دان كه صد عالم گناه
از ت� يك توبه برخيزد ز راه
Ø¨ØØ± Ø§ØØ³Ø§Ù† چون درايد موج زن
Ù…ØÙˆ گرداند گناه مرد Ùˆ زن
مرد از شادي آن مدهوش شد
نعره اي زد كاسمان در جوش شد
جمله Ø§ØµØØ§Ø¨ را آگاه كرد
مژدگاني داد و عزم راه كرد
رÙ�ت با Ø§ØµØØ§Ø¨ گريان Ùˆ دوان
تا رسيد او نزد شيخ خوكبان
******
شيخ را ديدند چون آتش شده
در ميان بي قراري خوش شده
هم �كنده بود ناقوس مغان
هم گسسته بود زنار از ميان
هم كلاه گبرگي انداخته
هم ز ترسايي دلش پرداخته
شيخ چون Ø§ØµØØ§Ø¨ را از دور ديد
خويشتن را در ميان نور ديد
هم ز خجلت جامه بر تن چاك كرد
هم ز دست عجز بر سر خاك كرد
گاه چون ابر اشك خونين مي �شاند
گاه دست از جان شيرين مي �شاند
گه ز آهش پرده گردون بسوخت
گه ز خجلت بر تن او خون بسوخت
ØÙƒÙ…ت Ùˆ اسرار Ùˆ قرآن Ùˆ خبر
شسته بودند از ضميرش سر به سر
جمله با ياد آمدش يكبارگي
باز رست از جهل و از بيچارگي
چون به ØØ§Ù„ خود Ù�رو نگريستي
در سجود ا�تادي و بگريستي
همچو گل از خون دل آغشته بود
وز خجالت در عرق گم گشته بود
ياران به شكرانه اين كار دست ا�شان و پاي كوبان گ�تند:
خاست از ره ك�ر و پس ايمان نشست
بت پرست روم شد يزدان پرست
موج زد ناگاه درياي قبول
شد ش�اعت خواه كار تو رسول
آن كه داند كرد روشن را سياه
توبه داند داد با چندين گناه
آتشي از توبه چون ب�روزد او
هر چه باشد جمله بر هم سوزد او
شيخ با ياران خرقه در پوشيد Ùˆ راهي ØØ¬Ø§Ø² گشت ØŒ اما ....
