Saturday, May 18, 2002

(داستان شيخ صنعان ـ قسمت هشتم )

پيامبر �رمودند كه همت عالي شما در دعا كار خود را كرد و شيخ را رهايي بخشيد . ميان شيخ و خداوند از ديرگاه غباري تيره پديد آمده بود كه اينك از ميان برخاست .
در ميان شيخ و حق از ديرگاه
بود گردي و غباري بس سياه
اين غبار از راه او بر داشتيم
در ميان ظلمتش نگذاشتيم
كردم از بهر ش�اعت شبنمي
منتشر بر روزگار او همي
آن غبار اكنون ز ره بر خاسته
توبه بنشسته گنه بر خاسته
تو يقين مي دان كه صد عالم گناه
از ت� يك توبه برخيزد ز راه
بحر احسان چون درايد موج زن
محو گرداند گناه مرد و زن
مرد از شادي آن مدهوش شد
نعره اي زد كاسمان در جوش شد
جمله اصحاب را آگاه كرد
مژدگاني داد و عزم راه كرد
ر�ت با اصحاب گريان و دوان
تا رسيد او نزد شيخ خوكبان
******
شيخ را ديدند چون آتش شده
در ميان بي قراري خوش شده
هم �كنده بود ناقوس مغان
هم گسسته بود زنار از ميان
هم كلاه گبرگي انداخته
هم ز ترسايي دلش پرداخته
شيخ چون اصحاب را از دور ديد
خويشتن را در ميان نور ديد
هم ز خجلت جامه بر تن چاك كرد
هم ز دست عجز بر سر خاك كرد
گاه چون ابر اشك خونين مي �شاند
گاه دست از جان شيرين مي �شاند
گه ز آهش پرده گردون بسوخت
گه ز خجلت بر تن او خون بسوخت
حكمت و اسرار و قرآن و خبر
شسته بودند از ضميرش سر به سر
جمله با ياد آمدش يكبارگي
باز رست از جهل و از بيچارگي
چون به حال خود �رو نگريستي
در سجود ا�تادي و بگريستي
همچو گل از خون دل آغشته بود
وز خجالت در عرق گم گشته بود
ياران به شكرانه اين كار دست ا�شان و پاي كوبان گ�تند:
خاست از ره ك�ر و پس ايمان نشست
بت پرست روم شد يزدان پرست
موج زد ناگاه درياي قبول
شد ش�اعت خواه كار تو رسول
آن كه داند كرد روشن را سياه
توبه داند داد با چندين گناه
آتشي از توبه چون ب�روزد او
هر چه باشد جمله بر هم سوزد او
شيخ با ياران خرقه در پوشيد و راهي حجاز گشت ، اما ....
(داستان شيخ صنعان ـ قسمت ه�تم )

دختر چون چنين ديد از شيخ خواست كه يك سال به جاي مهريه براي وي خوكباني كند و قول داد كه پس از اين مدت به عقد شيخ درايد:
شيخ از �رمان جانان سر نتا�ت
كان كه سر تابد ز جانان بر نيا�ت
ر�ت شيخ كعبه و پير كبار
خوكباني كرد سالي اختيار
القرض
عاقبت چون شيخ ترسايي گزيد
در تمام روم شد غوغا پديد
مريدان سخت درمانده و مات و حيران شدند و دل از ياري شيخ كندند و با دلي سوخته و تني خسته به سوي كعبه باز گشتند .
شيخ ياري و�ادار در كعبه داشت كه در زمان س�ر به روم او در كعبه نبود . وقتي مريدان به مكه بازگشتند او به ديدار آنان شتا�ت و چون شيخ را در ميان آنان نديد از حال شيخ پرسيد. مريدان تمامي آنچه پيش آمده بود براي او باز گ�تند:
چون مريد اين قصه بشنيد از شگ�ت
روي چون زر كرد و زاري در گر�ت
با مريدان گ�ت اي تر دامنان
در و�اداري نه مردان نه ، زنان
گر شما بوديد يار شيخ خويش
راه ياري از چه نگر�تيد پيش؟
چون نهاد آن شيخ بر زنار دست
جمله را زنار مي بايست بست
اين نه ياري و موا�ق بودن است
آن چه كرديد از منا�ق بودن است
پس همگي زاري كنان سوي روم روان شدند و چهل شبانه روز به رياضت و تضرع و راز و نياز پرداختند و چيزي نخوردند و لحظه اي نخوابيدند. عاقبت تير دعاي مريدي كه پيشاهنگ ديگران بود بر هد� خورد . پس از چهل شب خلوت و بيخوابي سپيده دم بادي مشكبار بر آمد و پرده ها از پيش چشمش به كناري ر�ت و پيامبر را ديد كه گيسوان سياه را در بر ا�كنده و چهره اش چون خورشيد ميدرخشد. مريد از جاي جست و دامان او را گر�ت و گ�ت به �رياد ما برس كه شيخ ما از راه به در شده است .

Monday, May 13, 2002

(داستان شيخ صنعان ـ قسمت ششم )

شيخ الحق مجلسي بس تازه ديد
ميزبان را حسن بي اندازه ديد
جام مي بستد ز دست يار خويش
نوش كرد و دل بريد از كار خويش
جام ديگر خواست شيخ و نوش كرد
حلقه اي از زل� او در گوش كرد
هر چه مي دانست از يادش بر�ت
باده آمد ، عقل چون بادش بر�ت
خمر ، هر معني كه بودش از نخست
پاك از لوح ضمير او بشست
شيخ چون شد مست و عشقش زور كرد
همچو دريا جان او پر شور كرد
در حال مستي خواست دست در گردن دختر ترسا آويزد كه وي او را از اين كار باز داشت و گ�ت تا به آيين من در نيايي دستت به من نخواهد رسيد و شيخ كه ديگر بيچاره شده بود گ�ت:
گ�ت بي طاقت شدم اي ماهرو
از من بي دل چه مي خواهي بگو
گر به هشياري نگشتم بت پرست
پيش بت مصح� بسوزم مست مست
شيخ كه در اثر باده عقل و هوش را به كلي از دست داده بود تمامي خواستهاي دختر ترسا را به جا آورد
دخترش گ�ت اين زمان شاه مني
لايق ديدار و همراه مني
پيش از اين در عشق بودي خام خام
خوش بزي چون پخته گشتي والسلام
ترسايان شيخ را مست به كليسا بردند و زنار بر او بستند و شيخ در حال مستي به دين ترسايان درآمد ، و دين و كعبه و حتي شيخ بودن خويش را نيز به جادوي عشق آن دخترك نورسيده ترسا جماگي از ياد برد . آن گاه رو به دختر كرد و گ�ت حال كه تمامي شرايط تو را بجا آورده ام اينك وقت آن است كه به وصال تو كامياب شوم.
دختر از شيخ زر �راوان طلب كرد و از مهر سنگين خود سخن گ�ت و چون شيخ اظهار ناداري كرد دخترك از او خواست تا مقداري خرج راه از او پذير�ته و راهي ديار خود شود . شيخ به او گ�ت كه الحق خوب به پيمان خويش و�ا مي كني . و هربار سنگي تازه در راه من مي اندازي . من هر چه داشتم در راه عشق تو باختم . همه مريدان از من رو گرداندند و جمله دوستان با من دشمن شدند و حال تو نيز با من چنين مي كني .