Saturday, May 25, 2002

سلام
ن�ر بعدي كه تو مراسم اون روز صحبت كرد آقاي امجد بود كه احتمالا دانشجوهاي دانشگاه تهران بايد بشناسنش . آدم بزرگواري كه ر�تارش هميشه خاكي و غا�لگير كننده است . از خودش شنيدم كه ميگ�ت دوست ندارم هيچ سائلي دست خالي از پيشم برگرده . به همين دليل يه روز كه تو خيابون راه مي ر�تم يكي اومد و درخواست پول كرد . اما هرچي تو جيبام گشتم پولي پيدا نكردم گ�تم شرمنده ام پولي همراهم نيست اما يه مشت نخودچي كشمش كه تو جيبم بود در آوردم و به اون دادم . اونم نه گذاشت و نه ورداشت همون جا اونارو پاشيد تو صورتم . آدم باحال و خوش مشربيه . خلاصه چون همه حر�ا به سمت نقل كرامات داشت كشيده مي شد ، ايشون هم كه هميشه ساختار شكني ميكنن ، گ�تن آقا من والله اگر يك كرامت هم از آقاي بهاالديني نمي ديدم مريدش مي شدم. چرا ؟ چون عبد واقعي خدا بود . با تقوا بود . و مگر نه اينكه( ان اكرمكم عندالله اتقيكم ) با كرامت ترين شما نزد خدا با تقوا ترين شماس . پس چه كرامت و خرق عادتي بالاتر از اين كه ايشون با تقوا بود . بعد شروع كرد و حر�ايي زدو كلي مردم و خندوند . اما واقعا اين نكته ، نكته جالبي بود . يادم بچه كه بودم و تو كتابها يا از قول ديگرون اين چيزا رو كه ميشنيدم خيلي برام جالب بود . اما هر چي سنم ر�ت بالا ديدم نه . اين ها چيزاي مهمي نيست . براي اينكه مي بينيم يه مرتاض هندي خيلي كارا مي كنه اما زندگي انساني نداره . مثل انسان زندگي كردن مهمه . ما هميشه از پيش خودمون يه تعاري�ي از دين و مذهب داريم كه شايد با بعضي اديان جور در بياد ولي يقينا با دين ما جور نيست . مثلا اگر از شما بپرسن تكذيب كننده دين كيه چه جوابي براش دارين ؟يه كم به اين �كر كنين .
تا بعد

Friday, May 24, 2002

سلام
ادامه...
اون شخصي كه ر�ته بودم خونش اسمش ميرزا جواد آقاي تهراني بود. پرسيد اينجا چيكار داري ؟ گ�تم من �لانم و ...گ�ت اين همه راه اومدي تا مشهد؟ بجاي اينكه بري پيش امام رضا اومدي خونه من؟زود باش برو بيرون و برو پيش خود حضرت . هر چي مي خواي از خودش بخواه .
خلاصه من و مودبانه از خونه بيرون كرد . يه چند روزي تو مشهد بودم و پابوس حضرت مي ر�تم . آخرالامر گ�تم برم اص�هان يه سرم به حوزه اونجا بزنم . صبح زود رسيدم قم .
يه د�عه به ذهنم رسيد كه يه ن�ريم تو قم بود كه مي گ�تن پيشش برو بريم يه سرم به ايشون بزنيم . صبح زود بود . تو خيابون به يكي گ�تم آقا ببخشيد خونه حاج آقا...
هنوز حر�م تموم نشده بود گ�ت: حاج آقا بهاالديني ؟ گ�تم بله . گ�ت: اون خونس. زنگ اينوري مال خونشه اون يكيم مال حسينيه اس . الان خونس . زنگ خونه رو بزن.تشكر كردم ر�تم زنگ و زدم . يه خانمي از پشت در پرسيد،كيه؟ گ�تم اميني.گ�ت: يه لحظه صبر كنيد. تو دلم گ�تم ايشون كه منو نميشناسه . اين خانومم نذاشت من بگم كيم .يه دقيقه طول نكشيد. تو همين �كرا بودم كه در باز شد و خانم من و به داخل راهنمايي كرد . گ�ت: حاج آقا تو همون اتاق هستند ب�رماييد تو و با دست اتاقي رو به من نشون داد . ر�تم تو . سلام دادم
حاج آقا: سلام عليكم ، ب�رمائيد.
ديدم پير مردي كلاه بر سر، كنار سماور نشسته گ�تم خدايا يعني اينه؟
حاج آقا: چرا نميشيني؟مگه با من كار نداري؟
من: چرا حاج آقا . چشم
سكوت بر قرار شد . نميدونستم چي بگم . شروع كنم بگم من بيچاره ام ، آش�ته ام ....
حاج آقا: خيلي خوبه آدم برا حاجتش يه سر مشهدم بره.
برق از چشام پريد . من هنوز حر�ي نزده بودم . اين از كجا �هميد من مشهد ر�تم . همينطور بهت زده نگاش ميكردم . يه استكان برداشت و چاي ريخت . خودم و آماده كردم كه اگه تعار� كرد بگم من چاي نمي خورم. اما بدون تعار� شروع كرد به خوردن. تازه يه جرعه خورد بود كه گ�ت:
خوب شما اگه چاي نمي خورين آب كه مي خورين . يه ليوان آب بخورين .
احساس كردم همه موهام به تنم سيخ شدن . اين از كجا �هميد من چاي خور نيستم ؟ به كلي گيج شده بودم . تو دلم گ�نم خدايا،يعني اين همونه كه به سوالام جواب مي ده و مشكلام و حل مي كنه؟
حاج آقا:بله آقا . به اذن خدا. هرچي خدا بخواد ميشه. شما سوالت و بپرس.
انگار يه سطل آب سرد ريختن روي سرم . نتونستم بشينم . ديگه سوالي نداشتم . اجازه خواستم و بلند شدم . يعني اصلا نمي تونستم بشينم .
حاج اقا: آقا جان در خونه ما بروت بازه . هر وقت خواستي بيا . برو به سلامت ......

Wednesday, May 22, 2002

سلام
ديروز براي كاري ر�ته بودم تو خيابون انقلاب كه يكي از ر�قا رو ديدم . داشت مير�ت دانشگاه تهران براي شركت توي جلسه اي كه براي سالگرد آيت الله بها الديني برگزار شده بود. وقتي گ�ت آقاي حسن زاده آملي هم تشري� ميارن منم هوس كردم يه سر به اونجا بزنم . مراسم تو سالن �ردوسي دانشكده ادبيات برگزار ميشد . وقتي رسيديم در سالن بسته بود و مردا و زناي زياديم بيرون مونده بودن . ما ر�تيم جلو بپرسيم كه تو پر شده يا هنوز در باز نشده ، چشتون روز بد نبينه در باز شدو �شار جمعيت ما رو انداخت تو سالن . �شار جمعيت ، هواي گرم ، و نبود جا... خلاصه حسابي ما رو داغون كرد كه ديگه �كر مي كردم با اين قلب خراب بعيد سالم برم بيرون . سخنران اول و دوم كه حر� زدن به كل از اومدنم پشيمون شدم اما ن�ر سوم شخصي بود به اسم آقاي دكتر اميني كه وقتي شروع به حر� زدن كرد انگار خاطرات خودم تو ذهنم شكل گر�ت . ميگ�ت جووني بودم 17 ساله با روحي سرگردان و ذهني پر از سوال . دربدر از پيش اين عالم ، پيش اون عالم از اين حوزه به اون حوزه از اين شهر به اون شهر ، علماي زيادي و ديدم . هر كسي كه به سوالي جواب مي داد سوالهاي بيشتري تو ذهنم جا مي گر�ت و اين عطش هي بيشتر ميشد . تا اينكه به من گ�تن برو مشهد ، پيش آقاي ميرزا جواد آقاي تهراني . ر�تيم مشهد . در زديم . يكي اومد دم درپرسيد شما ، گ�تم من يه سري سوال دارم اومدم از آقا بپرسم . خلاصه ر�تيم تو
................
�كر ميكنم خيلي طولاني شد بهتره باقيش بمونه برا روز بعد
اما
رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس
گويي ولي شناسان ر�تند از اين ولايت

Monday, May 20, 2002

(داستان شيخ صنعان - قسمت پاياني )

چون در آمد دختر ترسا ز خواب
موج زد نور از دلش چون آ�تاب
آ�تاب آنگاه بگشاده زبان
گ�ت ، هان ، شو از پي شيخت روان
مذهب او گير و خاك او بباش
اي پليدش كرده پاك او بباش
رهزنش بودي به راه او دراي
چون به راه آمد تو همكراهي نماي
دختر ترسا از آن نيكو خطاب
شد گر�تار هزاران پيچ و تاب
آتشي در جان سر مستش �تاد
دست در دل زد دل از دستش �تاد
مي ندانست او كه جان بي قرار
در درون او چه تخم آرد به بار
ديد خود را در عجايب عالمي
كارش ا�تاد و نبودش همدمي
عالمي كان جا نشان راه نيست
گنگ بايد شد زبان آگاه نيست
در زمان آن ناز و نخوت و آن طرب
همچو باران ريخت از وي اي عجب
نعره زن ، جامه دران بيرون دويد
خاك بر سر در ميان خون دويد
با دلي پر درد و جسمي ناتوان
از پي شيخ و مريدان شد دوان
همچو ابري غرقه در خون مي دويد
داده دل از دست و در پي مي دويد
مي ندانست او كه بر صحرا و دشت
از كدامين سوي مي بايد گذشت
عاجز و سر گشته مي ناليد خوش
روي خود در خاك مي ماليد خوش
شيخ را اعلام كردند از درون
كامد آن دختر ز ترسايي برون
آشناي يا�ت با در گاه ما
كارش ا�تاد اين زمان با راه ما
باز گرد و پيش آن بت باز شو
با بت خود همدم و همراز شو

شيخ و ياران به سوي دختر ر�تند

زرد مي ديدند چون زر روي او
گم شده در گرد ره گيسوي او
پا برهنه جامه كرده پاره پاك
بر مثال مرده اي بر روي خاك
چون نظر ا�كند بر شيخ آن نگار
اشكباران گشت چون ابر بهار
ديده بر عهد و و�اي او �كند
خويش را در دست و پاي او �كند
گ�ت از تشوير تو جانم بسوخت
بيش از اين در پرده نتوانم بسوخت
بر �كن اين پرده تا آگه شوم
راه بنما تا كه مرد ره شوم
شيخ او را به آيين اسلام در آورد و از اين خبر در ميان مريدان غلغله ا�تاد. چون به بركت اسلام نور ايمان در دل دختر تا�ت ، سخت شي�ته ديدار جمال حق شد و گ�ت اي شيخ چنان دل و جانم از شوق وصال لبريز است كه ديگر لحظه اي هم طاقت تحمل رنج �راق را ندارم . الوداع كه اينك من از اين جهان پر شرو شور بي درنگ به سوي معشوق پرواز خواهم كرد.
اين بگ�ت آن ماه و دست از جان �شاند
نيم جاني داشت بر جانان �شاند
گشت پنهان آ�تابش زير ميغ
جان شيرين زو جدا شد اي دريغ
قطره اي بود او در اين بحر مجاز
سوي درياي حقيقت ر�ت باز

والسلام