Saturday, June 08, 2002

سلام
چند روزي بود كه چيزي ننوشته بودم . و اگه راستشو بخواين چندان هم دل و دماغ نوشتن نداشتم . اما ديدن مطلبي از جناب آقاي درخشان منو واداشت كه به يكي ديگه از معضلات �رهنگي خودمون كه اونهم به نظر مي رسه سابقه اي ديرينه داشته باشه اشاره كنم .
اما بعد
تصور كنيد كه هنوز تو ماه �روردين سال 81 هستيم . هوا باروني و خيابونهاي ناهموار ما هم موجب پديد اومدن درياچه هاي �صلي شدن . �قط يه تعداد پرنده ي مهاجر و چند تا ماهي ميخواد تا خيابونهاي پر از چاله چوله ي ما در زمان بارندگي به يكي از جاذبه هاي توريستي كشورمون تبديل شن . شما هم از بد روزگار تو خيابون گير كرديدو آسمون پر بركت خدا شما رو به يه دوش آب سرد اونهم با بهترين و پاك ترين آب دنيا مهمون كرده . البته اگه به علت آلودگي هوا بارون اسيدي نباره . همونطور كه منتظر ماشين هستيد و بدنتون به ناودون تبديل شده و خدا خدا مي كنيد كه يه ماشين براتون ترمز كنه ، شما و البته بهتره بگم كه ما (از اين به بعد ما ميگم ) ، از سر نياز، تبديل مي شيم به يه مصلح اجتماعي .
چطور؟؟؟؟؟!!!!!!!!
بله ، جونم براتون بگه كه ، تنها راه نجات ما از مهلكه اي كه توش گير كرديم سوار شدن به يه ماشينه ، درسته؟
خوب ، از اون طر�م ميبينيم كه ماشينا ميان و خالي خالي از جلوي چشماي حسرت زده ي ما رد ميشن و ميگازن و ميرن .
تازه ما به يه مشكل ديگه هم كمتر از خيسي ناشي از بارون كه نيست ، هيچ ، بلكه به مراتب از اون بدتره هم ميخوريم .
حتما مي دونين اون چيه اما �كر ميكنم اگه بمونه باقيش برا �ردا بهتر باشه.
آخه اگه همش و امروز بگم �ردا چيكار كنم ؟
به قول خشايار: “ نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟“
پس تا �ردا ، خداحا�ظ

Sunday, June 02, 2002

سلام
چـــــــــــــــــــرا مـــــــــــــن؟؟؟!!!(قسمت پاياني)
حالا تصور كنيم كه مانع دوم رو هم رد كرديم . حالا وايستاديم و همه از كنارمون رد ميشن و از خيابون ميگذرن . ما هم از شرم اين كار زشتمون و تصور اينكه اونا تو دلشون ميگن “طر� عجب گاگولي ها “ داريم عرق مي ريزيم . يه لحظه به ذهنمون مي رسه كه يه تذكري بيم كه آقا ، خانم ، يه دقيقه صبر كنين چراغ كه سبز شد راه بيو�تين . اينجا براي بار سوم اين جمله ي قصار تو گوشمون طنين انداز ميشه كه “ چرا من ؟“ بگم . مگه من مدعي العمومم كه دخالت كنم . تازه اگرم بگم �ايده اي نداره . چه معلوم شايد طر� برگشت يه حر�ه ناجورم به من زد . بيخيال بابا . ولش كن . خلاصه شروع مي كنيم به توجيه كردن خودمون . اما اگه اين مانع رو هم رد كرديم به خودمون اجازه ي �ضولي داديم بازهم به همين مانع “ چرا من ؟ “ مي خوريم . طر� اگه خيلي مشدي باشه و حال مارو نگيره بر ميگرده همون توجيهاتي كه بار اول خودمون برا خودمون ميكرديم و به ما تحويل مي ده .
اين يه مثال بود از يه �رهنگ غلط . كه در اكثر ما جا ا�تاده . شما مي تونين مشابه اين داستان و توي زندگي روزمره به شكاهاي مت�اوت ببينيد . اما گر پذير�تيم اين مشكا اساسا وجود داره آيا براي حلش نبايد كاري كرد . پيشر�ت اين “ چرا من ؟“ ها جامعه ي ما رو سوق مي ده به سمت يه جامعه ي كاملا بي خيال و گسيخته كه هيچكس به �كر هيچكس نخواهد بود . چرا كه اين سوال ميتونه در تمام شئونات زندگي ما مطرح شه . من مردي رو ديدم كه تو ميدون راه آهن ، نزديك بيمارستان بهارلو روي زمين خودش و به زحمت ميكشيد . تو بيمارستان راهش نداده بودند. هيچكس كمكش نمي كرد . تمام بدنش خوني بود . با دوستم جلو ر�تيم ماجرا رو پرسيديم . برديمش به يه بيمارستان . ما هم گر�تار شديم . بعد معلوم شد طر� ماشينش و �روخته بود و يه زنجير طلا هم به گردنش بوده . ميره بانك پول �روش ماشين و كه نياز داشته مي گيره . وقتي مياد بيرون احساس مي كنه دارن تعقيبش مي كنن . احتياط مي كنه و سوار اتوبوس ميشه . اونا هم سوار ميشن . وسط ميدون راه آهن ، ميريزن سرش و تا جايي كه ميخورده ميزننش و پولها و طلاشو ميدزدن و ميرن . جلو چشم اين همه مردم . ميگ�ت يه پير مردي عصا داشت ، اومدم عصا شو بگيرم كه از خودم د�اع كنم نداد و در ر�ت . خلاصه داغونش كرده بودن ، وسط روز تو يه جاي شلوغ . اونم از بيمارستان . �كر نميكنين علت اين قضيه همين“ چرا من ؟“ ها باشه ؟ و آيا تضميني هست كه عواقب اون دامن خود ما رو نگيره .
تا بعد-