Wednesday, July 24, 2002

كجائيد اي شهيدان خدايي

سلام
امروز شهرمون به بوي ياس پرپر علي و �رزنداي برومندش عطر آگين شده.
انگار با رسيدن �اطميه
و بلند شدن نداي
اين ال�اطميون
و نيومدن جوابي از سمت به ظاهر زندگاني مثل من
اين غيور مردا
اونايي كه اسم مرد �قط برازنده ي اوناس
همونايي كه رو لباسا و پيشوني بنداشون
نوشته بودن
مي رويم تا انتقام سيلي زهرا بگيريم
راه ا�تادن
تا بگن ما هنوز هستيم
اگه شما آرماناتون و �راموش كردين ، ما تا ابد ، �رياد كننده ي اونهاييم
اما
اما از ما بدتر ، اونايي ان كه ...
اونايي ان كه
هر چي �كر ميكنم از اين ابيات بهتر پيدا نمي كنم كه حر�م و برسونه
اونايي كه نداشتن از خوبيا نشونه
ديدن كه خوبي ياس باعث زشتيشونه
عابراي بي احساس پاگذاشتن روي ياس
شاخه ها شو شكستن آدماي نا سپاس
خدايا !
اين بچه ها
انگار نه انگار كه از جنس ما بودن
اينا چقدر سبك بال بودن و خوش خرام
كنار ما بودن
اما با ما نبودن
به قول عطار
گرچه عاشق با تو باشد در ميان
جاي ديگر در مكاني ديگر است
...
كجائيد اي شهيدان خدايي
بلا جويان دشت كربلايي
كجاييد اي سبك بالان عاشق
پرنده تر ز مرغان هوايي

Monday, July 22, 2002


سلام
�ردا سالروز شهادت زهراي مرضيه اس.
نيت كردم شعري رو كه سالها س كه �اطميه رو با اون شروع مي كنيم و با اون به پايان مي بريم و سالهاس كه به بهانه ي اون تو همچين روزايي براي مظلوميت زهرا و علي سينه زديم و اشك ريختيم و اينجا بنويسم.
نمي دونم چرا اين شعر به من اينقد ص�ا مي ده . شايد برا اين باشه كه بهتريت روزاي عمرم و با زمزمه ي اون به سر بردم.

گوهر درياي عصمت �اطمه دخت پيمبر
طاهره صديقه زهرا معني آيات كوثر

بين آن ديوار و در آيات كرمنا شكسته
استخوان سينه ي صديقه ي كبري شكسته

ناله زد اي كردگار مهربان راه نجاتي
كن خلاصم از جهان يا ربنا عجل و�اتي

با علي گ�تا تنم را شستشو بنما شبانه
تا نبيند ابن عمش جاي ضرب تازيانه

در كنار قبر او گ�تا علي در نيمه ي شب
�اطمه يا �اطمه خيز و نظر كن حال زينب

Sunday, July 21, 2002

حضرت زهرا(س)
سلام
انگار، به اميد خدا ، رشته ي كلام از دستم خارج شده و اون چيزهايي كه قصد كرده بودم بنويسم ، قسمت نميشه كه بهشون بپردازم.
چه بهتر
به ذهنم رسيد مطلب امروزو به مناسبت نزديكي ايام شهادت حضرت زهرا(س)به ماجرايي كه از بزرگي شنيدم و به اون حضرت مربوط ميشه اختصاص بدم.
انشاالله كه مورد عنايت حضرتش واقع شه.
روزگاري تو ايام جووني كه �رصت بيشتري داشتم پيش بزرگي مي ر�تم كه يكي از شاگرداي مخصوص علامه حسن زاده آملي بود .
آدم بزرگي بود ، هم اهل جبهه و جنگ و هم استاد دانشگاه و هم استاد حوزه.
ميگ�ت علامه چندين ساله كه �صوص الحكم محي الدين و تدريس ميكنه و خوب طبعا كمتر كسي هست كه تبحر ايشون و تو اين كار داشته باشه.
مي گ�ت، يه روز كه جمع ۴-۵ ن�ري ما پيش علامه بود ، ايشون �رمودن كه من هر وقت �صوص و نگاه ميكردم از خودم ميپرسيدم محي الدين چرا در مورد حضرت زهرا چيزي ننوشته.
(نمي دونم چقدر با اين كتاب آشنا هستين ، همين قدر بگم كه يكي از كتابهاي پايه اي عر�ان نظريه كه توش مقامات ۲۷ ن�ر از پيامبران و نوشته و هر كدوم از اين قسمتها رو �ص(نگين)ناميده
و همش اينطور شروع ميشه كه ��ص حكمة �لانيه �ي كلمة �لانيه“ كه اين �لانيه دوميش اسم پيامبر و اوليش ص�تشه)
چون، تمام پيامبران صاحب سبك تو اونجا ذكر شدن حتي پيامبر اسلام .و بعد در مقدمش ميگه كه علي (ع) سر و باطن تمام اين پيامبرانه و با همين جمله حق علي رو ادا كرده . اما چرا از حضرت زهرا چيزي ننوشته؟
ايشون �رمودن كه خلاصه اين مطلب خيلي ذهن منو مشغول كرده بود تا اينكه يه روزي كه خيلي تو �كر بودم ناگهان ديدم پرده ها كنار ر�ت و كسي به من گ�ت بنويس
�ص حكمته عصمتيه �ي كلمة �اطميه
از اون سال تا حالا(زماني كه اين ماجرا براي ما نقل شد)ميبينم اونچه كه مي بينم و مي شنوم اونچه كه ميشنوم اما ياراي نوشتن ندارم . و حالا �هميدم كه چرا محي الدين از حضرت زهرا چيزي ننوشته . اون بيچاره هم نتونسته كه بنويسه.
ميگ�ت علامه ميگه دعا كنين تا قبل از مرگم بتونم اين قسمت و به �صوص اضا�ه كنم.
البته اين قسمت ۳-۴ سال پيش بالاخره نوشته شد. اما اينكه چقدر با اون چيزي كه ايشون ديدن و شنيدن مطابقت داره، الله اعلم.
رد پای خدا
سلام
امروز ميلی از يکی از دوستان خيلی عزيزم دريا�ت کردم.
متنی از �رهنگ عامه ی مردم برزيل بود.با خوندنش ، رد پاي خدا رو ، رو دل بنده هاش ، هر جا كه باشن و با هر دين و �رهنگ و زباني ديدم.
خيلي لذت بردم و بي انصا�ي ديدم كه شما رو هم تو اين لذت شريك نكنم.
رد پاي خداوند
ديشب رويايي داشتم
خواب ديدم بر روي شنها راه مي روم
همراه به خود خداوند.
بر روي پرده شب
تمام زندگيم را ، مانند �يلمي مي ديدم.
همانطور كه به گذشته ام نگاه مي كردم
روز به روز از زندگي را،
دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد.
يكي مال من و يكي از آن خداوند.
راه ادامه يا�ت تا تمام روزهاي تخصيص يا�ته پايان يا�ت.
آن گاه ايستادم و به عقب نگاه كردم.
در بعضي جاها �قط يك رد پا وجود داشت...
ات�اقا ، آن روزها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود.
روزهايي با بزرگترين رنجها ، دردها ، سختيها و ...
آن گاه از او پرسيدم:
خداوندا! تو به من گ�تي در تمام روزهاي زندگي ام با من خواهي بود،
و من پذير�تم كه با تو زندگي كنم.
خواهش مي كنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي؟
خداوند پاسخ داد:
�رزندم،ترا دوست دارم و به تو گ�تم در تمام روزها با تو همراه خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت.
حتي براي لحظه اي من چنين نكردم.
آن روزهايي كه يك رد پا بر روي شن ديدي ، در آن هنگام،
من بودم كه ترا به دوش كشيده بودم.