Sunday, August 04, 2002



يكشنبه، 13 مرداد، 1381


باز هم غم عشق
سلام
دوست عزيزي در وبلاگش(سحاب رحمت)به مطلب چند جلسه ي قبل اين وبلاگ در خصوص حزن انگيز بودن عشق ، اشاره كرده و در نهايت گ�ته كه بايد معشوق بيش از عاشق محزون باشه.
از لط�ش بابت جدي گر�تن اين يادداشت و بحث بر روي اون ممنونم.
البته از نوشته ي ايشون اين طور بر مياد كه عشق الهي مد نظرشون بوده . اما من در دو حيطه راجع به اين مساله بحث ميكنم.
اول : عشق غير الهي
ال�)عشق دو طر�ه س
ب) عشق يك طر�ه س
اگر عشق دو طر�ه باشه يقينا هر دو عاشقن و هر دو حزن مخصوص به عاشقي رو دارن.
اما اگر عشق يك طر�ه باشه ، يا معشوق از اين عشق با خبره و در نهايت آدم دلسوزيه كه از رو دلسوزي دلش براي عاشق مي سوزه . يا دلسوز نيست و ككش هم نمي گزه ، بلكه كي� هم ميكنه كه يكي و اسير خودش كرده.
و اگر معشوق از عشق عاشق بي خبر باشه ، كه اصلا مساله از اساس حل شده اس.
و اگر عشق يك طر�ه باشه ، اين نشون از بي توجهي يا حداقل كم توجهي معشوق داره . در اينجا هم مساله ي حزن براي معشوق مطرح نيست.در نهايت ، اينجا هم با دلسوزي روبرو هستيم.
دوم) عشق الهي
تو اينجا كار پيچيده اس.چون عاشق و معشوق در واقع يكي هستن.حضرت حق به اعتبار اينكه كسوت خلق بر تن كرده ، عاشقه . در اين حالت حزن مخصوص عاشق رو داره.
اما به اعتبار خالقيت و الوهيت ، معشوقه و لباس معشوقي در بر كرده . در اينجا هم ، ابتداي عشق با اونه.آيه ي يحبهم و يحبونه،به قول بزرگان ، نشان از عشق و حب ابتدايي او بر مخلوقاتش داره . وبه قول حا�ظ سراسر خلقت شعله ي آتش عشق حضرت حقند.
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
اما از اونجايي كه او بين خود و مخلوقاتش �اصله اي نمي بينه (نحن اقرب اليه من حبل الوريد)، و در اون ذات بي حد ، محدوديتي نيست ، حزني هم وجود نداره.
و اصلا در مقام ذات حضرت حق ، نام بردن از حزن و شادي ، كه كي�يات متغيرن معنا نداره.
اما در مقام اسما و ص�ات ، باز هم غلبه با عاشقيه.
و مطلب مهم ديگه اينكه ، عاشق هم هميشه ، در حالت حزن نيست. يعني هر چند حدود امكاني هميشه بر عاشق مستوليه ،
سيه رويي ز ممكن در دو عالم
جدا هرگز نشد والله اعلم
اما وقتي عاشق به �ناي بعد از �نا رسيد ، ديگه دوري و جدايي بي معني ميشه.
و در اين حالت عاشق صاحب ن�س مطمئنه مي شه.
حر� در اين باره زياده ، اما نه در توان منه و نه كسي حوصلش مي كنه كه بخونه .
تا همينجاشم بعيد مي دونم كسي حوصله كنه كه بخونه.
شنبه، 12 مرداد، 1381


شرح المكاش�ه
سلام
برخي از دوستان ، چنين ايراد گر�تندي كه از مكاش�ه ي منقوله چيزي در نيا�تندي.
باري ، كبار از عر�ا را در مكاش�ات ، نظر اين است كه ، هر كس را به �هم آن راه نبودي .
مگر آنان كه به نور الهي ، امور را بديدندي.
و نيز، هر مكاش�ه اي همچون نماياندن آينه بودي ، مر تصويري را. و اگر آينه صا�ي نبودي و يا بر روي آن غباري بودي، لاجرم نياز به معبري است تا گره از غموضات آن بگشودي.
همچنان خواب را، كه تا حدودي به مكاش�ه قريب باشدي.
القرض، دوستاني كه خرده گر�ته اند كه مدلول مكاش�ه را در نيا�ته اند، به نكاتي چند اشارت مينماييم.باشد كه راه به منزل مقصود برندي و شاهد معنا را در آغوش كشندي.
صحبت از زير پاي بودن بهشت است مر مادران را.
اگر نيك دقت شود،
در آخرين صحنه از مكاش�ه ، رويت شد كه مرد بينوا به زير پاي مادر در ا�تادي.
بر خواننده ي �طن ، پوشيده نبود كه آن چيز كه زير پاي مادر بودي،آن ، مرد بيچاره بودي كه نشان از بهشت موعود داشتي.و يا خود بهشت بودي.
�ا�هم!
شعر
من اين حرو� نوشتم چنان كه غير نداند
تو هم ز روي محبت چنان بخوان كه تو داني.
شنبه، 12 مرداد، 1381


دوست داشته شدن
سلام
روی خطاب اين نوشته با دوستی که در ص�حه ی نظر خواهی نوشته ، منو ديگه دوست نداره.
پيدا كردن كسي كه آدم و دوست داشته باشه ، كار طاقت �رساييه. و اگر آدم كاري كنه كه اون دوست از آدم بدش بياد و يا آدم و دوست نداشته باشه،واقعا...
همه ي ما نياز به دوست داشته شدن داريم . و اين نياز ، احتمالا ، يكي از بناهاي بوجود اومدن جوامعه.
اما از طر�ي ، حداقل در مورد خود من، دوست داشته شدن هميشه باري بوده كه احساس مي كردم تاب تحملشو ندارم.
شايد اين مساله بيشتر به اين علت بوده كه خودم و شايسته ي دوست داشته شدن نمي ديدم.
مگر به اندازه اي كه خدا من و سزاوار هستي بخشيدن ديده.
و هر وقت (البته اين كم پيش اومده)كسي از من دل بريده ، احساس كردم كه اون به واقعيت من تا حدودي پي برده . و از اينكه كسي به حقيقتي دست پيدا كنه هيچوقت ناراحت نشدم و اميدوارم هم كه نشم.
هر چند كه پيوند گسستن يك دوست ، زهري تلخ در كام هر كسيه كه بويي از انسانيت برده باشه.
اما ، دوست من ، احساسي كه تو نوشته ي تو بود ، سراسر محبت بود و من عمقي در اين احساس ديدم كه باور پشت سر گذاشتن اون برام قدري سخته .
ولي ، اگر با عقلت به اين رسيده باشي كه ديگه من و دوست نداشته باشي ، اميدوارم تابع عقلت باشي.
در هر حال
گله از �راق ياران و ج�اي روزگاران
نه طريق تو ست سعدي كم خويش گير ، رستي
حق يارت